امپراتور بود.1 در سال 1365 اوربانوس پنجم منشوري براي مدرسهٴ اختصاصي صادر كرد؛ در ماه ژوئن همان سال هنگامي كه شارل چهارم براي تاجگذاري به آرْل آمد، منشوري صادر كرد و آن را يك دانشگاه شناخت. منشور شارل چهارم را در سال 1379 كلمنس هفتم تأييد كرد.
ولي هنوز اوضاع معلوم نبود و استادان و دانشجويان ارانژ براي اصلاح آن كاري نكرده بودند.
در سال 1475 سيكستوس چهارم حق اعطاي مدرك را به نفع آوينيون ممنوع كرد؛ در سال1485 شارل هشتم شاه فرانسه، مقررات مشابهي به نفع مونپليه وضع كرد. با اينهمه اين موٴسسه تا سدهٴ هجدهم به حيات شبحوار خويش ادامه داد.
وين (1365)
از پايان سدهٴ دوازدهم مدرسهٴ كليساي جامع سنت استفان وجود داشت. رودلف چهارم (دوك اتريش 1356 ـ 1365)، بهخاطر مقاصد سياسي، اين هسته را طي منشوري به تاريخ دوازدهم مارس 1365 به دانشگاهي تبديل كرد كه از آتن، رم و پاريس سرمشق گرفته شده بود! سرمشق واقعي دانشگاه پاريس بود. در همان سال منشور مورد تأييد اوربانوس پنجم قرارگرفت، جزاينكه پاپ دانشكدهٴ الهيات آن را تأييد نكرد. دانشجويان از چهار مليت بودند: 1) اتريش؛
2) ساكسوني؛ 3) بوهميا؛ 4) مجارستان.
نخستين مدير آن در سال 1366 آلبرت ساكسوني معروف بود، كه در فصل بعدي از او بحث شدهاست. دانشگاه تا سال 1383 به حيات خود ادامه داد؛ تا در اين هنگام آلبرت سوم همكاري هاينريش لانگنشتاين را جلب كرد، كه از دانشگاه پاريس رانده شدهبود. در سال 1384 اوربانوس ششم دانشكدهٴ الٰهيات را تأييد كرد و در سال 1388 ـ 1389، مقررات تازهاي ايجاد شدهبود.
مليتها از نو تعريف شدهبودند: 1) اتريشي (شامل ايتاليا)؛ 2) رِنيش (با آلمان باختري و اروپاي باختري)؛ 3) مجار (شامل اقوام اسلاو)؛ 4) ساكسون (شامل آلمان شمالي و خاوري، اسكانديناوي، جزاير بريتانيا). اين نمونه از آن لحاظ ذكر شد تا سهولت و سيلاني را كه در ناميدن
ملتها وجود داشت و خطر انتساب دانشجويي را بهيك ملت بهخاطر حضورش در يك دانشگاه بهخوبي نشان دهد (از قبيل بحثهاي مربوط به كپرنيك).
مشكلات ملي و ديني در پراگ موجب مهاجرت دانشجويان آلماني بهويژه در سال 1409 و بعد از آن بيشتر بهنفع دانشگاه وين و دانشگاههاي تازهٴ آلماني شد، كه هماكنون از آنها سخن خواهيم گفت.